تمامي حقوق اين سايت متعلق به روستاي رحمت آباد است
©2011 Allrights reserved for Tarahan






چمبرخان ميره شكار خرگوش، صداي هويج در مياره!
تلويزيون داشته گل خداداد عزيزي رو به استراليا نشون ميداده، چمبرخان تماشا ميكرده. دو سه بار كه صحنه آهسته گل رو نشون ميدن، چمبرخان شاكي ميشه، ميگه: حالا اونقدر نشون بده تا اون دروازه بان بگيردش!
دو تا برادره آخر شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن، ديگه هروقت هرجا يك خراب كاريي ميشده، ملت ميدونستن زير سر اين دوتاست. خلاصه آخر بابا ننشون شاكي ميشن، ميرن پيش كشيشِ محل، ميگن:تورو خدا يكم اين بچههاي مارو نصيحت كنيد،پدر ما رو در آوردن. كشيشه ميگه: باشه، ولي من زورم به جفتِ اينا نميرسه، بايد يكي يكي بياريدشون. خلاصه اول داداش كوچيكه رو ميارن، كشيشه ازش ميپرسه: پسرم، ميدوني خدا كجاست؟ پسره جوابشو نميده، همين جور در و ديوار رو نگاه ميكنه.
باز يارو ميپرسه: پسرجان، ميدوني خدا كجاست؟ دوباره پسره به روش نمياره. خلاصه دو سه بار كشيشه همينو ميپرسه و پسره هم بروش نمياره، آخر كشيشه شاكي ميشه، داد ميزنه: بهت گفتم خدا كجاست؟! پسره ميزنه زير گريه و در ميره تو اتاقش، در رو هم پشتش ميبنده. داداش بزرگه ازش ميپرسه: چي شده؟ پسره ميگه: بدبخت شديم! خدا گم شده، همه فكر ميكنن ما برش داشتيم!
چمبرخان مي خواست پشتش را بخارونه دستش نمي رسيد زير پاش آجر گذاشت


page:
چمبرخان خيلي خوابش مي اومده دو تا رخت خواب ميندازه
به چمبرخان ميگن برو جلوي ماشين ببين چراغ راهنما كار ميكنه ؟ ... ميره جلوي ماشين ميشينه ميگه :: آره ... نه ... آره ... نه ... آره ... نه ... آره ... نه ... آره ... نه ... آره ... نه ...
چمبرخان با هواپيما مياد تهران، تو فرودگاه به رفيقش ميگه: اگه ميدونستم اينقدر نزديكه که با ماشين ميومدم
چمبرخان ميره مسجد كفشاشو ميدزدن مياد بيرون ميبينه كه كفشش نيست ميگه ا پس من كي رفتم كه خودم خبر ندارم !!!
به چمبرخان ميگن اين اتوبوس دو طبقه رو پارک کن مي گه اي به چشم حسابي پارکش مي کنم
فردا که ميان ميبينن طبقه اول رو چمن کاشته طبقه دوم هم گل کاشته